تبليغاتX
زیر صفر
من از روییدن خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمیگردد از این بالانشینی ها

بله بلاخره بعد از يك سال پشت كنكور بودن جواب دانشگاه آمد و بنده مجاز به انتخاب رشته در دانشگاه غير انتفاعي شديم.
روزهاي آخر انتخاب رشته بود كه نشسته بودم رشته و شهر هاي مورد علاقم رو انتخاب ميكرديم.
يك برگه آچار نوشته بودم كه حدود 120 تا رشته ميشد ، 100 تا رو گلچين كردم با كد رشته تو يك برگه ديگر پاكنويس كردم.
برگه رو با نگاه يه بالا و پايين كردم و با خودم گفتم هرچي خدا بخواد.
اومدم وارد اينترنت شدم و رفتم تو سايت تا انتخاب رشته كنم ، مراحل رو گذروندم تا به وارد كردن كد رشته رسيدم ، خواهرم رو صدا زدم و گفتم تو كد رو بخون و من هم وارد كنم
همه رو وارد كردم و صفحه انتخاب رشته رو ذخيره كردم.
تا رسيد به زماني كه جواب انتخاب رشته رو اعلام كردن
جايي مهمون بوديم و من هم با دوستام رفته بودم بيرون ، مادرم زنگ زد و گفت رفتي ببيني قبول شدي يا نه ؟
گفتم نه هنوز ، حالا وقتي رفتم خونه ميرم ببينم چي كار كردم.
رسيدم خونه رفتم تو اينترنت ، اول سايت باز نميشد ، خيلي سعي كردم تا بلاخره سايت باز شد
مشخصات رو وارد كردم و كليد اينتر را زدم
همونجا بود كه يه لحظه چشمام سياهي رفت
اون لحظه هيچ وقت يادم نميره
خشكم زده بود
اروميه
اروميه ديگه چيه
من كه اروميه نزده بودم
بله كارداني مديريت بازرگاني دانشگاه اروميه قبول شده بودم
كاريش نميشد كرد
جادرجا رفتم اون صفحه انتخاب رشته رو كه ذخيره كرده بودم آوردم
بله ديدم كه انتخاب يازدهم نوشته بود :
كارداني مديريت بازرگاني - موسسه غير انتفاعي آذرآبادگان اروميه
رفتم اون برگه اچار كه رشته ها رو توش نوشته بودم آوردم
ديدم انتخاب يازدهم كه كارشناسي مديريت بازرگاني دماوند نوشته شده
ديدم كه كد دانشگاه دماوند 9807 بوده و من 9803 رو وارد كردم كه كد دانشگاه اروميه بود.
همون جا بود كه دو دستي زدم تو سرم و گفتم : بد بخت شدم رفت
اين شد كه ناخواسته و اجباري بايد به تبعيد ميرفتم
اگه نميرفتم بايد يه راست ميرفتم خدمت
خيلي ناراحت بودم
بابام و مامانم كه خودشون ناراحت بودن به من دلداري ميدادن كه حالا دنيا به آخر نرسيده فكر كن اصلا قبول نشده بودي و بايد ميرفتي سربازي.
ديگه تصميم بر اين شد كه بريم تبعيد
حالا ديگر علي آقا دانشجو شده و ديگه به اون اشتباه بزرگ فكر نميكنه
و فقط به فارغ التحصيلي فكر ميكنه.

اين بود داستان تبعيد
یا علی

نوشته شده توسط زیر صفر در ساعت 12:45 | لینک  | 

تبعیدم کردن

تبعیدم کردن به ارومیه

دیگه باید برم

مجال موندن نیست

هرکی منو میشناسه حلال کنه

خداحافظ تا وقتی برگشتم

نوشته شده توسط زیر صفر در ساعت 12:50 | لینک  | 

خب حالا همه با هم رفيق شديم و تازه ماجرا ها از اين به بعد شروع ميشه

بله بعد از اينكه آقا محسن ، حامد رو از ميز بيرون انداخت و اومد پيش ما جا خوش كرد

ديگه درس نخوندن ما هم شروع شد

اين آقا محسن اصلا درس نميخوند و مارا هم از راه بدر كرده بود

البته درسش بد نبود ولي نه خوبي حامد

آخه من واسه اين نشسته بودم پهلوي حامد چون يه موقع هايي از روش تقلب كنم

تا آنجا شد كه درس نخوندن ما به تمام بچه هاي اطراف ميز هم صرايت كرده بود

الان كه فكر ميكنيم و طي يه نظر سنجي كه از اكثر دوستام جمع كرديم ميبينيم كه :

آقاي محسن احمدي عامل تمام بدبختي هاي ما بوده

سر زنگهاي رياضي و جبر فقط كاره من و محسن شده بود خنده و ..... كلك بازي

معلم رياضي و جبر يه سبزواري بود

از اونايي بود كه آخرهاي شهريور تمامه گاو و گوسفند ها رو يكجا فروخته تا از اول مهر بياد تهران سركار .

از خوبي هاي معلم براتون بگم كه :

اول : اين آقا درس بلد نبود بده ، بعد هي قسمت هاي كتاب رو حذف ميكرد ميگفت اينجارو براي امتحان نخونين سخته ، بعد تو امتحان از اونجا سوال ميداد

دوم : يه لهجه تخيلي داشت كه فقط خودش ميفهميد چي ميگه

سوم : براي كار و كاسبي خودش بچه ها رو هي مينداخت ، تا با پول بيان بخرنش

من هم يكي از قرباني هاش بودم(من رو 4 بار انداخت تا بهش پول دادم).

چهارم : اين آقا آخر مسئله حل كن بود

مسئله حل ميكرد ، ميرفت ته كلاس به تخته نگاه ميكرد

ما هم تند و تند مينوشتيم بعد مي‌اومد ميگفت اونجا اشتباه حل شده ، همه رو پاك ميكرد از نو مينوشت

خلاصه من و محسن سر كلاس اين معلم فقط كارمون خنده بود

وقتي هم ساكت ميشديم ، دوباره محسن نوك اتود رو ميزد تو گردن محسن محمدي اون هم بلند داد ميزد ، باز ما ميخنديديم .

بعد نوبت به زنگ شيمي ميرسيد

معلم شيمي هم لقب داشت ، بهش ميگفتيم هاپو كومار

سر زنگ اون هم خيلي كركر خنده بود

يه روز يادش بخير محسن تو حال خودش بود بعد آرنجش طرف من بود

آخه حامد ميگفت وسط آرنج تا شده مثل ..... ميمونه

آرنجش داشت به من چشمك ميزد

آقا منو جو گرفت و وسط آرنجشو بشكون گرفتم و گفتم : ..... (بايد سانسور ميشد چون خيلي تابلو بود)

اونم يه هو زد زير خنده (خنده گاوي)

بعد هاپو كومار جفتمو كشيد بيرون ، كي نزن حالا بزن

دوتا پس گردني حق زد به ما بعد گفت بريد بشينيد

بعد از اين قضيه دوباره من تو حاله خودم بودم ، بسكي با محسن خنديده بوديم ديگه خسته شده بودم، اينم داشت مبحث مهمي رو ميگفت

من تو چرت بودم كه يه هو بحث رو عوض كرد و گفت : بچه ها اگه سطل آشغال رو بزاريم دم در چي ميشه ؟

منم از همه جا بي خبر گفتم : آقا دزد مياد ميبره !

اين هم معطل يه آتو بود كه از ما بگيره كه گرفت

اين شد كه اين هم با ما لج كرد و مارو انداخت

بله اين هم به خاطر همنشيني با آقاي محسن احمدي بود

نوشته شده توسط زیر صفر در ساعت 23:46 | لینک  | 

سال اول دبيرستان كه تمام شد ، من تصميم گرفتم تا به هنرستان بروم

حتي اسمم رو هم در مدرسه اي تو ميدان قيام نوشتم (رشته الكتروتكنيك).

بعد از چند روز توي خيابون يكي از دوستام(حامد) رو كه از اول راهنمايي تا سوم راهنمايي با هم دوست صميمي بوديم رو ديدم بعد بهش گفتم : چه رشته اي رفتي ، كجا اسم نوشتي ؟

گفت : رشته رياضي و فيزيك و توي خيابان مسلم (روبروي ترمينال خاوران) ، مدرسه مجتهدي

بعد گفتش چندتا از بچه هاي ديگه هم اونجان ، 4 الي 5 نفر از دوستام رو گفت

من اومدم خونه رفتم تو فكر با خودم گفتم : من كه معدلم بالا شده چرا من نرم رشته رياضي ؟

البته هم دلم اونجا بود هم اينور

آقا خر شدن همانا گرفتن پرونده از اون مدرسه هم همانا

رفتم مدرسه مجتهدي تا اسم بنويسم ديدم آقا همه بچه محل ها جمعشون جمه

گفتم ديگه صد در صد اسم رو مينويسم اينجا

خلاصه اسم رو نوشتم و بعد چند روز رفتم سر كلاس

آقا ما تا رفتيم سر كلاس نشستيم ميز دوم و دوستام هم ميز اول و بقل من .

خب تازه ماجرا از اينجا شروع ميشه

يه پسر خوش تيپ اومد و خيلي مودب به محسن (البته اون وقت هنوز با محسن دوست نشده بوديم) گفت : آقا اجازه هست من بقل شما بشينم !

خب بقل محسن هم خالي بود اون هم گفت بشين

بله اون پسر خوش تيپ كسي نبود جز يونس سلسله جو

توي كلاس معلم از همه ميپرسيد ميخواهيد چه كاره شويد ؟

همه شغل هاي آيندشون رو گفتن تا رسيد به آقا يونس

يونس هم كه خيلي اعتماد به نفس داشت بلند شد و گفت : مهندس هوا و فضا (فقط دانشگاه شريف اونم تا ليسانس داشت بايد بعدش ميرفت خارج درس ميخوند)

معلم يكم جا خورد و چيزي نتونست بگه و گذشت اون روز .

بعد نوبت آقا محسن (احمدي)شد كه ميخواست با ما دوست بشه

اون ميزه اول رديفه وسط ميشست پهلوي يونس من هم ميزه دوم كنار حامد و ميز جلويي حسن و محسن محمدي ميشستن كه رديف ما كنار ديوار بود

توي زنگ هاي تفريح با هم ميگشتيم ولي من و حسن و حامد خيلي با هم عياق بوديم و محسن هم با ما بود ولي زياد باهاش رابطه صميمي نداشتيم

بعد محسن خيلي بچه پرويي بود با پرويي حامد رو از ميز من انداخت بيرون و اومد بقل من نشست ، بيچاره حامد هم رفت جاي اون نشست

آقا اومدن محسن همانا بدبختي ما هم همانا

بعد از يك ماه اول سال همه با هم رفيق صميمي شديم

من ، حسن ، حامد ، محسن ، يونس و محسن محمدي

محسن محمدي هم دوست حسن بود و كم كم با ما هم رفيق شد

يونس مسئول خنداندن ما بود

محسن و من مسئول خالي بندي و قالتاق بازي بوديم

حسن مسئول دعوا و قلدر بازي بود (هيكل و زور بازو رو تركونده بود)

محسن محمدي مسئول ترجمه بود (خيلي هم عشق نانچاكو و رزمي هم داشت)

حامد هم خر خون و ناظر (هيچ كاره).

بله و اين تازه اول آشنايي بود و بدبختي ها تازه داشت شروع ميشد

البته عکسهای خودم و رفقا در پایین موجود میباشد

بچه هاي عزيز تا خاطرات بعدي خداحافظ

نوشته شده توسط زیر صفر در ساعت 14:6 | لینک  | 


اكثر انسانها هميشه در فكر اين هستند كه در آينده چه كار و چگونه زندگي خواهند كرد.

به نظز من اين گونه افراد را ميتوان به دو دسته تقسيم كرد :

دسته اول : بعضي از افراد هستند كه قدر وقت و ارزش خود را دانسته و به سرعت هرچه تمام پله هاي ترقي و كوچه هاي باريك زندگي را طي كرده تا به اتوبان آن برسند و به هدف نهايي خود دست پيدا كنند .

اين گونه افراد در آينده زندگي خوب و راحتي خواهند داشت .

دسته دوم : كساني هستند كه قدر خود را ندانسته و زندگي را فقط در يك كوچه ميبينند و تمام عمر خود را در آن جا به سر ميبرند (آن را متر ميكنند) .

و وقتي ميبينند كه ديگران اين كوچه را با سرعت طي ميكنند تا به ته آن رسيده و به خيابان اصلي راه پيدا كنند ، با خود ميگويند : واقعا ته اين كوچه چيست ؟ به كجا ميرود ؟

كمي درنگ ميكنند و به دنبال بقيه ميروند و هنگامي كه به ته كوچه ميرسند تازه ميفهمند كه در آخر آن خياباني بوده كه تازه زندگي از آنجا شروع ميشود .

آن هنگام است كه با خود ميگويند ...... !

ولي ديگر دير شده و عمر آنها رو به پايان است .

اينا همه مقدمه اي بود .

من خودم جزو اين دسته دومي هام

چون براي زندگيم هدفي ندارم و دچار مريضي روز مرگي شدم

البته تا چند سال پيش بد جوري جزو اون دسته اولي ها بودم

خاطرات دبيرستان مرا بخوانيد و ميفهميد كه چرا اومدم تو دسته دومي ها.

نوشته شده توسط زیر صفر در ساعت 13:59 | لینک  |